تبليغاتX
خراب آباد - هم بند
ترك من خراب..

 اسمش حاج نعم است(بر وزن دلم) . ۸ سال در انگلستان زندان بود.به تهمتی تروریستی .اوایل دهه ی ۸۰ میلادی. آن موقع ۲۸ سالش بود.

در زندان٬از همه محترم تر و خفن تر٬ که کسی با آنها در نمی افتاد ٬تروریستها بودند.بعد بانک رباها.بعد قاتلان.بعدش الباقی دزدان و مجرمان.از همه خفیف تر و کتک خور تر هم مجرمان جنسی بودند.

 آنجا همه جور ملیت و گروهی  پیدا می شد. بیشتر با ایرلندی ها بُر خورد.ارتش جمهوری خواه ایرلند. رفیقان جان شده بودند.

  اسم یکیشان پل بود.شاداب و باهوش.رفاقتشان کشیده بود تا حدی که قرار بود این حاج نعم خواهر این پل را بگیرد.جوری قرار گذاشته بودند که خانواده هاشان در ملاقات همدیگر را ببینند...پسندیده بودند دو طرف..می گفت دختر خوشگلی بود٬من هم خوش تیپ..نمی دانم زندان مگر خوش تیپ بد تیپ دارد ٬همه یک تیپند دیگر..

 اما برنامه ی زندان ...اتاقک ها ی تک نفره.۷بیدار باش ..صبحانه..۹ شروع کار..(اعمال شاقه مثلا)..تا ۱۲ بعد ناهار ...بعد کار تا ۴ ..بعد یک ساعت ورزش و بعد از ۵ عصر تا صبح تنهایی...که چقدر برای بعضی سخت بود و خیلی ها افسردگی گرفتند و بسیاری خودکشی کردند.

در هفته چند بار کارگاه می بردند..اینجا بود که کل کل و بحث فلسفی٬ اقتصادی٬ ایسمی و..می کردند..این ها(حضرات تروریست) در  کارگاه کار نمی کردند.. کار دوخت گونی بود..که ما زندانی سیاسی هستیم و به کلاسمان نمی آید..رییس زندان هم تصمیم به حذف این فقره می کند..پل می رود دعوا که تو نمی توانی و ما احتیاج داریم به کارگاه..افاده نمی کند..پل لامپی پیدا می کند..باتری و ساعتی هم..سر هم میکند ..می اندازد لای گونی ها..بعد از رفتنشان..لامپ روشن می شود ..گونی ها هم میسوزد و کارگاه .

 بر علیه او اثباتی نداشتند٬ ولی ۶ ماه می اندازندش سلول انفرادی...هیچ بشری نمی دید با هیچ کس صحبت نمی کرد...معمولا آدم ها بعد ۲-۳ ماه٬ بعضی کلمات را فراموش می کردند..مغزشان آسیب میدید و برخودهاشان غریب می شد و منطقشان خراب..حرف زدن یادشان می رفت بعضی ها..

بعد ۶ ماه حاج نعم پل را میبیند..داشت ورزش می کرد.

.ـ پل چطوری؟

ـ توپم..باهاش صحبت می کند..نه! سالم است ٬انگار نه انگار...

ـ پل چی کار کردی سالم موندی

ـخب من برای هر روزم برنامه داشتم/صبح که بیدار می شدم٬ورزش می کردم.بعد سر و صورتم را میشستم و صبحانه می خوردم.بعد شروع میکردم به نوشتن ..کاغذ و قلم که نبود.. با انگشتانم فیگور نوشتن میگرفتم و روی زمین مثلا می نوشتم..بعد موقع ناهار می شد بعد از ناهار سخنرانی می کردم..انگار برای چند هزار نفر در اتاق ۱متر در ۱.۵ سخنرانی می کردم..بعد هم ورزش و شام..

می گفت فداکاری و عزیمتشان برای وطن و..برایم جالب بود..آن اعتصاب غذا که ۱۰ نفر مردند هم همان سال ها بود.. 

 حاج نعم هم برای دکترا در همان زندان درس خواند ..پول می داد ۲تا پروفسور را می آورد زندان برای مشاوره تزش...خیلی آدم ...چی بگم..راستی آن وصلت هم انجام نشد..شاید حاج نعم ما الان به جای یک تاجر خفن شده بود یکی از مقامات ایرلند شمالی..

 این هم تحولات مهم ایرلند شمالی به صورت تیتر وار

 پ ن:

 حاج نعم مهمانمان بود برگشت اروپا...از پل خبری ندارد...55سالش هست حاج نعم...مهندسی عمران
....دوستی ها داخل زندان اینگونه است صمیمیت و نزدیکی فوق العاده وبعد خروج از زندان کمرنگ.....پل ابدی بود..حبس ابد..پلیس کشته بود...ولی خب تو روند صلح آزاد شده..لابد

 

 

نوشته شده توسط خراب در ساعت 0:33 | لینک  |