سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388
یکی به پستم خورد که ده سالی از عمرش رو تو زندان های صدام گذرونده بود.
تعریف کرد به عنوان شاهد ماجرا که:پیرمردی رو از بصره آورده بودند٬از این پیرمردهای دشداشه بر تن و عقال برسر٬دهاتی٬ موقع شکنجه(از اون شکنجه ها..که صدام خودش شکنجه گر بوده زمانی٬ قبل معاون رییس حمهور شدن..یعنی ببین چه شغل شریف و مهم و درست و حسابی و پر مایه ای بوده٬از این شکنجه ها که حدی از انسانیت و..نداره) ٬خلاصه هر بار که این پیرمرد را می زدنش می زد زیر خنده و قهقه.
افسر بازجویی کشیدش پایین (دیده بودن بعضی ها ساکت می ماندند و درد را تحمل می کردند اما این مدلیش رو ندیده بود) گفت: چته؟ چرا می خندی مرتیکه؟
پیرمرد با خنده جوابش رو داد:وقتی گرفتینم و آوردینم٬ گفتم قراره مثل یارای حسین با شمشیر تیکه تیکه بشم٬ من اربا ارباش رو حاضرم ..میزنید؟ تا قیام ساعت بزنید..
افسر میلرزید..
این پیرمرد ۷۶سال داشت و شهید شد.
نوشته شده توسط خراب در ساعت 0:55 | لینک
|
