تبليغاتX
خراب آباد - صف
ترك من خراب..

  آقای دکتر از مادر پرسید این پسرتان ازدواج کرده؟ گفتند: نه هنوز..

بعد که آمدم  دکترگفت: زن گرفتی ..گفتم نه هنوز..

گفت:  حضرت موسی..

گفتم: یعنی وایسم تا پدرشان بیاید خواستگاریم

ـ نه!

ـیعنی بدهد گاو و گوسفندانشان را بچرخانم...

ـ نه!

ـ بروم تو صف آب کمکشان کنم..صف آب از کجا بیاورم..صف گاز خوب است؟..برایشان گاز بگیرم؟..میخواهی گازشان بگیرم..

ـده نه..مگر نخواندی چه میگفت..(ربِّ إنّی لِما أنزلتُ إلَیَّ مِن خَیرٍ فَقیر) )(خدایا من به خیری که برایم می فرستی فقیرم )

ـآهان..ممنون که یادم دادید و مرا بنده ی خودتان کردید...اینم سوغات تهرانمان برای خودمان و دوستان فقیر..

پ ن:داستان کاملا واقعی بود..چند روز پیش کاشان بودم با محمد عزیز ..عجب شکوفه ای کرده کاشان..برید کاشانرا.. در بهار بهشت برین است...همه جایش را بروید..نگید نگفت

نوشته شده توسط خراب در ساعت 22:50 | لینک  |